السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين
با عرض تسليت مجدد خدمت همه دوستان و عزادارن حسيني، انشالله كه عزاداري هاي همه مقبول درگاه ائمه )عليهم السلام( باشد و بتوانيم در اين روزهاي جانكاه كمي شريك غمهاي امام زمان)عج) باشيم. روز ششم محرم منتسب به حضرت قاسم و روز هفتم منتسب به حضرت علي اصغر مي باشد. يكي از زيبائي هاي عاشورا اين است كه در اين واقعه بزرگ از همه سنين، نژادها جنسيتها و اقوام حضور داشتند. از طفل شش ماهه تا پيرمرد هفتاد و چند ساله، از مرد تا زن، از سفيد پوست تا سياه پوست. تا در آينده كسي ادعائي نداشته باشد و براي همه در كربلا الگو وجود داشته باشد.
در اين قسمت گوشه اي از زندگي اين دو بزرگوار را ذكر كرده ايم. انشالله كه مورد استفاده دوستان عزيز قرار گيرد.
**************
پسر بزرگ امام حسن) عليه السلام( قاسم نام داشت، كه در كربلا هنوز بالغ نشده بود. مادرش ام ابي بكر و اسمش رمله بود.
اين يادگار سبط اكبر در دامن عمو تربيت شد. در ادب ميوه شجره ولايت و در صورت مانند شب چهارده و داراي خال هاشمي و جمال بسيار زيبائي داشت. قاسم دو ساله بود كه پدرش شهيد شد و تربيت حسيني چنان اثري در او گذاشت كه نظير نداشت. صحبتهائي كه در شب عاشورا او با عمويش مي كرد نمونه تربيت و اخلاق است.
وقتي مسلّم شد كه فردا جنگ است، به خيمه عمو آمد و عرض كرد كارتان با اين مردم به كجا كشيد؟ عمو فرمود: جنگ.
عرض كرد: مگر آنها را موعظه نكرده و حسب و نصب خود را معرفي ننموده ايد؟ فرمود: آري ولي دل آنها بسيار سياه شده كه موعظه من هم در آنها اثر نمي كند! قاسم عرض كرد فردا چه كساني كشته مي شوند؟ امام فرمود: از مردان ما كسي جز پسر عمويت زين العابدين احدي باقي نمي ماند!! عرض كرد آيا من هم كشته مي شوم؟ حضرت فرمود: مرگ در منظر تو چگونه است؟ عرض كرد: به جان خودت از عسل شيرين تر است!
روز عاشورا وقتي قاسم اجازه ميدان خواست امام از اين كار امتناع ورزيد. قاسم هم با گريه به دست و پاي امام حسين افتاد و از امام التماس ميدان رفتن مي كرد. در اين لحظه امام او را در آغوش كشيد و هر دو در آغوش هم گريه مي كردند. اصرار قاسم گونه بود كه امام مجبور شد با سكوت رضايتش را اعلام كند.
وقتي به ميدان تاخت، لشكر كفر او را مسخره مي كردند و امام حسين ره به جهت به ميدان فرستادن يك نوجوان سيزده ساله شماتت مي كردند!! اما حضرت قاسم چنان جنگيد كه گوئي يك جنگجوي تازه نفسي مي جنگد تا آنجا كه ازرق شامي را به همراه چهار پسرش هلاك كرد. قاسم به قلب سپاه دشمن تاخت و جمع زيادي را به درك واصل كرد تا اينكه نفيل ازدي از پشت او را غافلگير كرد و شمشير بر فرق نازنين قاسم كوبيد كه قاسم از اسب به زمين افتاد.
امام حسن تا صداي ناله قاسمش را شنيد سريعا صفهاي دشمن را شكافت و خود را به قاسم رساند. امام حسین جنازه برادر زاده اش را در حالي به آغوش گرفت كه قاسم پاهايش را به زمين مي سائيد و در حال جان دادن بود.
به هر حال جنازه قاسم را به خيمه شهدا آورد و در كنار جنازه جوانش علي اكبر به زمين گذاشت.
**************
مشهور است كه علي اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب است و علي اصغر با سكينه از جانب مادر نيز برادر و خواهر بودند. امام حسين وقتي ديد هم شهيد شدند و تنهاي تنهاي مانده است، سرش را بلند كرد و عرضه داشت: خديا مي بيني با پسر پيامبرت چه مي كنند؟!
اهل حرم تا اين صداي پيامبر را شنيدند، شيون آنها بلند شد. چون صداي گريه هاي بي رمقانه علي اصغر بلند شد، فرمود: فرزند كوچكم را بياوريد تا با او وداع كنم! چون زينب)س) طفل را به امام حسين داد فرمود: اي برادر اين كودك سه روز آب نخورده است، آبي براي او طلب كن!
امام حسين اصغرش را در آغوش كشيد و به سوي لشكر دشمن رفت. خطاب كرد: شما برادر و فرزندان و يارانم را كشتيد و از آنها جز اين كودك باقي نگذاشتيد كه از شدت تشنگي مثل ماهي كه از آب بيرون افتاده باشد، لبان خشكيده اش به هم مي خورد. او را با جرعه آبي سيراب كنيد. اگر به من رحم نمي كنيد، به اين كودك رحم كنيد.
هنوز حرفهاي امام تمام نشده بود كه حرمله تير سه شعبه اي را به گلوي كوچك علي اصغر نواخت و سر علي به پوست گردنش آويزان شد!!
امام حسين خون علي را به آسمان پاشيد و فرمود: اين مصيبت ها بر من سهل و آسان است زيرا در راه خداست و خدا مي بيند.
سپس جنازه غرق به خون علي كوچكش را به سوي خيام آورد در حالي كه از مادرش شرمگين بود. جنازه را پشت خيمه برد و با غلاف شمشير قبر كوچكي براي او حفر كرد…
**************
در مقاتل مختلف اين گونه آمده كه از شب هفتم آب را به روي لشكر امام حسين بستند. و از امشب تشنگي و ناله عطش كودكان ابي عبدالله آغاز مي شود. وقتي امام حسين وارد كربلا شد به سپاه دشمن و حتي به اسبان آنها اجازه داد تا آب بنوشند ولي تا گلوگاه آب به دست كوفيان افتاد آبي كه مهريه مادر حسين بود را به امام حسين بستند! مي گويند رباب مادر علي اصغر از شدت تشنگي و نبود آب در روز عاشورا ديگر شيري در پستان نداشت. علي هم مدام گريه مي كرد و به سينه مادرش چنگ مي انداخت. همه اهل خيام اين كودك را دست به دست مي كردند و گريه مي كردند، تا اينكه اين خبر به گوش عمو عباس رسيد………
آری این همه آب بود و از این همه آب حتی چند قطره به گلوی علی اصغر نرسید...

‹‹آب آب››
تشنگي شد آشكار و آب شد ناياب، آب
تشنه لب هم كودك و هم مادر و هم باب، آب
نوگلان باغ طاها از عطش پژمرده اند
تا نخشكيده، كنيد اين باغ را شاداب، آب
نيست آبي در حرم جز آب چشمان كودكان
آفتاب روي هر مهپاره شد مهتاب، آب
حال اصغر، آب مي گيرد ز چشم تشنه گان
نيست شير و نيست آب و نيست اورا خواب، آب
اي فلك از مهر، از خورشيد خود گرمي بكاه
ابر را گو سايه افكن، تشنه را درياب، آب
كوفيان از پايكوبي دست برداريد - اگر
مي رسد بر گوشتان از خيمه بانگ آب آب
آجرك يا بقية الله في مصيبت جدك
براي اطلاع از زمان برگزاري مراسمهاي هيئت اینجارا كلیك كنيد.