فاطمیه آمده. غصه ها و گریه کردن های امام زمان مان شدت گرفته. این روزها امام زمانمان شال عزائی به گردن دارد و شاید دستمالی به سر بسته و شب و روز گریه می کند. شاید گاهی وقتها از شدت غم و مصیبت از خود بی خود می شود و.... گاهی وقتها دستان گره کرده اش را محکم به زمین می کوبد و می گوید:(می آیم؛ مادر جان می آِیم...)
آخر همین روزها بود که مادرش را از دست داد. همین روزها بود که شیعیان برای همیشه بی مادر شدند. این روزها دیگر امام زمانمان حال خوشی ندارد. آخر 1400 سال پیش آقایمان علی هم در این روزها حال خوشی نداشت. آن روزها مدینه هم صفای خود را از دست داده بود. صدای گریه و ناله یک حوریه، مدینه را گرفته بود . آن روزها دیگر اثری از خندهای حسنین در کوچه ها نبود. اصلا حسنین دیگر به (کوچه) پا نمی گذاشتند. انگار از (کوچه) می ترسیدند... آن روزها علی دیگر تاب در خانه ماندن را نداشت . کارش شده بود، دعا کردن و امن یجیب خواندن. دیگر با هیچ کس حرفی نمی زد. هرچند بقیه هم با او حرفی نداشتند....
فقط سرش را پائین می انداخت و از خانه بیرون می آمد، نگاهی به درب نیمه سوخته خانه می انداخت، آهی می کشید و به مسجد می رفت. آخر زهرایش مریض بود. زانوانش را بغل می کرد و خاطرات زندگیش را مرور می کرد. می گفت: یادش بخیر،آن وقت که زهرایم حالش خوب بود. یادش بخیر آن روزی که پیغمبر دست زهرا را در دستم گذاشت. چه زندگی خوبی داشتیم. چقدر عاشق هم بودیم ، چقدر احساس خوشبختی می کردیم. چقدر قربان صدقه هم می رفتیم. ولی....حیف که آن روزهای شیرین چقدر زود تمام شد. حالا دیگر روزگارم سیاه شده. دیگر در مدینه احساس راحتی نمی کنم. آخر این روزها، زهرا هم از من رو میگرد. چند روزی است که نمی گذارد به صورتش نگاه کنم. چند روزی است که همه کارهای خانه را فضه انجام میدهد. این چند روزه هر وقت داخل خانه میشوم زهرا در بستر است و از درد پهلو به خود می پیچد ولی تا چشمش به من می افتد به زحمت به رویم لبخند می زند. خدایا و مگر چه شده....چرا کسی حرفی به من نمی زند...چرا همه تا مرا می بینند سکوت می کنند...چرا حسن شبها با گریه از خواب بلند می شود... چرا زینب چادر زهرا را مدام می بوسد و به چشمانش میکشد....مگر چه شده؟......یادش بخیر آن روزها که پاهای زهرا از شدت عبادت و نماز ورم می کرد و لی نمی دانم چرا این روزها زهرا نمازهایش را نشسته می خواند. نمی دانم چرا این روزها زهرا هر وقت می خواهد بلند شود دستی به دیوار می گیرد و دست دیگر به پهلویش.
--------------------------------------------
بالاخره زهرا راحت شد. گویا سوم جمادی الثانی بود که درهای نیمه سوخته آن خانه باز شد و حسن و حسین گریه کنان به سمت مسجد می دویدند. علی سر از سجده برداشت و کودکانش را دید که کنارش نشسته اند، می خواست چیزی بگوید که بچه ها گفتند (مادر، بابا مادرمان...) تا این را شنید دلش هری ریخت، بلند شد و دوان دوان به سمت خانه رفت. وارد اتاق زهرا شد. خدایا چه می دید. خدایا چه شده؟ یعنی زهرایش بود؟ بانوئی دراز کشیده بود وتکان نمی خورد و رویش پارچه سفیدی انداخته بودند. جلو تر رفت و پارچه را از صورتش کنار زد. دیگر جائی را نمی دید. آرام کنار زهرا به زمین افتاد.
-زهرا جان با من حرف بزن من علی هستم. اشکهایش به صورت زهرا چکید. اشکهای علی کارش را کرد و زهرا چشمانش را باز کرد.
-پسر عمو دیگر مرا نخواهی دید. دیدار به قیامت.
علی سر زهرایش را به دامن گرفت، ساعتی با هم گریه کردند و زهرا چشمانش را بست. علی برای همیشه تنها شد.
خبر شهادت زهرا در مدینه پیچید. مردم آمدند. ولی بنا به خواسته زهرا تشییع جنازه اش باید در شب بدون حضور مردم صورت می گرفت. مردمی که آن روز در کوچه فقط تماشا می کردند. مردمی که صدای شکستن بازوی زهرا را شنیدند و لب از لب باز نکردند. مردمی که سیلی خوردن زهرا را از آن دومی ملعون دیدند وچشمانشان را بستند.
اعلام شد که تشییع جنازه به تعویق افتاده است. مردم به خانه هایشان باز گشتند.
آرام آرم خورشید در هاله ای از ماتم غروب کرد و سیاهی شب همه جا را فرا گرفت. و علی مشغول غسل و تکفین زهرایش شد. زهرا گفته بود ، از روی لباس غسلم بده....حتی بعد از شهادتش هم نمی خواست دل علی را بلرزاند. بچه ها دور جنازه نشسته بودند و آستین به دهان گرفته بودند و اشک می ریختند. اسماء ، کنیز حضرت زهرا ، آب می ریخت. لحظاتی گذشت ....اسماء آب می ریخت اما از لای پیراهن زهرا خون آبه بیرون می آمد. خدایا چه شده...اسماء که دارد آب می ریزد، پس این خون آبه ها چیست؟!
و آنجا بود که علی همه چیز را فهمید. آن لحظه که دستانش به پهلوی شکسته زهرا خورد. دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. به زمین افتاد و سرش را به دیوار گذاشت. بلند بلند گریه می کرد، مشت به دیوار می کوبید و می گفت زهرا جان چرا چیزی به من نگفتی؟؟ چرا به من نگفتی میخ در با پهلویت چه کرد؟
هر طور بود کار غسل و کفن زهرا تمام شد و بچه ها با مادرشان وداع کردند. وداعی که دل فرشتگان عرش را به درد آورد. چند نفری از دوستان علی به این تشییع چنازه دعوت شدند. در آن نیمه های شب بار دیگر درهای نیمه سوخته آن خانه باز شد و این بار یک تابوت از آن بیرون آمد. تابوتی که زیر آن را چند نفر بیشتر نگرفته بودند. آن تابوت به کجا رفت؟ سالهاست که تاریخ در برابر این پرسش، پاسخی جز سکوت ندارد. به بقیع رفت؟ به کنار قبر پیغمبر رفت؟ و شاید هم در همان خانه دفن شد؟
علی با غربت و مظلومیت جنازه نحیف و خمیده زهرا را میان قبر گذاشت و برای آخرین بار نگاهی به صورت زهرا انداخت. صورتی که چه بسیار در برابر خدا به خاک گذاشته شده بود. صورتی که رسول خدا هر شب آن را می بوسید. حالا همین صورت، را علی درون قبر روی خاک می گذاشت.
زهرا رفت و علی برای همیشه تنها شد. حالا این روزها سالگرد مادرمان شده. این روزها امام زمانمان در مصیبت مادرش خون می گیرد. آخر به مادرش قول داده که روزی بر می گردد و انتقام او را از آن نامردان می گیرد.
آقا جان ، مادرتان سالهاست که منتظر شماست؛ آقاجان برگردد...
فرا رسیدن سالروز شهادت جانسوز بي بي دوعالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را به محضر آقا امام زمان(عج) و خدمت شما محبان آن بزرگ بانو تسلیت عرض می نمائیم.