بالاخره ايام جانسوز توسوعا و عاشوراي حسين هم فرا رسيد. نمي دانم اين روزها حال آقايمان امام زمان (ارواحنا فداه) چگونه است؟ چگونه گريه مي كند؟ چگونه ضجه مي زند و چگونه به سر و صورت مي زند؟؟ اي كاش مي توانستيم به نحوي شريك غمهاي جانكاه حضرت باشيم. اي كاش مي توانستيم در مجالس روضه خواني حضرت مي نشستيم و با روضه هاي آقا مي سوختيم!! آقا جان! سرتان سلامت....
در اين قسمت گوشه هائي از مصائبي را كه در روز عاشورا به خاندان نبوت وارد شد را با هم مرور مي كنيم. شايد با نوشتن و خواندن اين مصيبتها كمي توانستيم حال آقايمان را در اين روزها بفهميم. ولي يادمان باشد همه اين مصيبتهائي كه حتي خواندن آنها برايمان سخت و آزاردهنده هست را آقاجانمان امام زمان با چشمانشان مي بينيند و مي سوزند. ((آجرك الله يا بقية الله في مصيبت جدك...))
***************************
يكي از بزرگتري مصائبي كه به امام حسين رسيد حادثه شهادت فرزند بزرگش علي اكبر مي باشد. بعضي از بزرگان قائلند اين مصيبت بزرگترين مصيبت براي امام حسين بوده است؛ چراكه علي اكبر تنها شهيدي است كه امام حسين كنار بالينش براي خود آرزوي مرگ كرده است!!
علي اكبر كه چهره اش از همه مردم زيباتر و اخلاقش نيكوتر بود، 27 سال داشت. در روز عاشورا وقتي كه همه ياران پدرش امام حسين به شهدات رسيدند اولين جوان بني هاشم بود كه بسوي پدر آمد، و اجازه ميدان خواست. امام حسين (عليه السلام) بدون درنگ اجازه رفتن داد. همين طور كه علي مي رفت پدر نگاه مايوسانه بر اندام او مي انداخت و بي اختيار اشك مي ريخت. و مي فرمود: (خداوندا! تو شاهد باش كه جواني به سوي لشكر مي رود كه از لحاظ اندام و اخلاق و سخن گفتن، از همه مردم به رسول تو شبيه تر است. هرگاه مشتاق ديدار پيغمبر (صل الله عليه و آله) مي شديم، به اين جوان مي نگريستيم.)
علي اكبر به ميدان رفت و اين گونه رجز مي خواند:(من علي پسر حسينم، سوگند به كعبه، كه ما نزديكتر و شايسته ترين به پيامبر هستيم. سوگند به خدا نبايد پسر زنازاده بر ما حكومت كند…ازحريم پدرم حمايت مي كنم.)
به قلب دشمن تاخت و جمع بسياري از آنها را هلاك كرد تا اينكه تشنگي بر او قالب شد، نزد پدر برگشت و گفت: (اي پدر بزرگوار! جانم به لبم رسيده و سنگيني سلاح مرا به زحمت انداخته، آيا با مقدراري آب مرا از تشنگي نجات مي دهي؟)
امام حسين در حالي كه اشك مي ريخت فرمود: (محبوب دلم صبر كن بزودي رسول خدا تو را سيراب مي كند كه بعد از آن هرگز تشنه نخواهي شد)
علي اكبر دوباره به ميدان يورش برد و مبارزه نماياني كرد تا اينكه منقذ بن مره عبدي ضربه اي سخت بر فرق او زد كه از شدت ضعف دست به گردن اسب انداخت. اينجا بود كه حضرت را دوره كردند و بدن نازنينش را پاره پاره كردند. علي از اسب به پائين افتاد و فرياد زد: (پدر جان سلام بر تو، اينك جدم است كه تو را سلام مي رساند...)
امام حسين به بالين جوانش آمد و صورت مباركش را به صورت علي گذاشت و غريبانه فرمود: (خدا بكشد كساني كه تو را كشتند! نور ديده، پس از تو خاك بر اين دنياي بي وفا!)
امام حسن چنان بر جنازه جوانش مي گريست كه كسي تا آن زمان صداي گريه امام حسين را آنگونه نشنيده بود. امام حسين همه شهدا رو خودش به خيمه مي آورد، اما در سوگ علي اكبر آثار شكستگي و اندوه فراوان در امان پيدا شد، كه ناله زد: (جوانان بني هاشم بيائيد علي اكبر را به خيمه ببريد!)
*************************
امام سجاد (سلام الله عليه) مي فرمايند: (خدا رحمت كند عمويم عباس را كه جان خود را ايثار كرد و فداي برادرش شد تا آنكه دو دست او قطع شد، در عوض، خدا دو بال به او عنايت كرد كه به همراه ملائكه در بهشت پرواز كند…براي عباس در نزد خدا مقامي است كه همه شهدا در روز قيامت غبطه آنرا مي خورند.) (بحار ج24 ص 298)
حضرت عباس(عليه السلام) فرزند علي و ام البنين در چهارم شعبان سال26 در مدينه متولد شد. ام البنين دومين همسر امام علي بود و فاطمه نام داشت.
قافله عشق از مدينه بسوي مكه و از مكه بسوي عرق حركت كرد. علمدار و سقا و نگهبان اين قافله، عباس بود، اما غروب تاسوعا(روز نهم محرم) شمر(لعنه الله عليه) براي عباس و سه برادر ديگرش امان نامه آورد و صدا زد خواهر زاده هاي من كجا هستند؟ )با توجه به اينكه ام البنين و شمر از يك قبيله بودند(عباس به همراه برادرانش جلو آمد و گفت: ( خدا تو و امان نامه ات را لعنت كند، آيا به من امان نامه مي دهي در حالي كه فرزند رسولخدا امان ندارد؟!)
شب عاشورا شد، و امام حسين غريبانه فرمود: (من بيعتم را از شما برداشتم، در اين تاريكي شب به هر سو مي خواهيد برويد)
اولين كسي كه بلند شد، عباس بود، فرمود: (سيد و مولاي من! چرا اين كار را بكنيم؟ براي اينكه بعد از تو زنده بمانيم؟ هرگز خدا آن روز را نياورد!)
خيمه اي مخصوص مشكهاي آب بود، حضرت عباس داخل آن خيمه شد، ديد كه اطفال آن مشكهاي خشكيده را برداشته اند و شكمهاي خود را بر مشكهاي نمدار مي گذارند تا شايد از تشنگي آنها كمي كاسته شود. حضرت تا آنها را با آن حال ديد، فرمود: (نور ديده هاي من صبر كنيد، الان مي روم و براي شما آب مي آورم.)
از خيمه بيرون آمد ولي تا غربت و تنهائي برادر و ناجوانمردي دشمن و عطش كودكان را ديد دنيا به چشمان او تيره شد. به محضر عزيز برادرش رفت و عرض كرد: (آيا اجازه ميدان رفتن مي دهي؟)
تا امام حسين ديد كه عباس هم بناي رفتن دارد، به شدت گريه سر داد و فرمود: (برادرم تو علم دار لشكر من هستي، لشكر بدون تو متفرق مي شود.) عباس فرمود: (آقاي من سينه ام تنگ شده و از زندگي دنيا سير شده ام.) در اين لحظه امام فرمود: حالا كه مهياي جنگ شده اي، يك مقداري آب براي اطفال بياور!
وداعي سخت بين اين دو برادر آغاز شد. حسين پبشاني عباسش را بوسيد.
عباس به سمت فرات راه افتاد. در طول مسير جمعي از دشمن را كشت. بالاخره وارد شريعه شد. خواست مشتي آب بخورد ولي تا تشنگي برادر و بچه ها را به ياد آورد، با خودش گفت:(اي نفس! بعد از حسين زندگي تو ارزش ندارد، اين حسين است كه لب تشنه است و در خطر مرگ قرار دارد، تو مي خواهي آب بخوري؟!)
مشكش را پر از آب كرد و به طرف خيمه راه افتاد. دشمنان از هر طرف عباس را احاطه كردند و حضرت در حالي كه با يك دست شمشير و با دست ديگر مشك آب داشت، با دشمن مي جنگيد. تيراندازان زيادي در كمين عباس نشستند و از هر سو به سمت عباس تير نشانه رفت. يزيد بن وقاد با ضربه شمشيري دست راست عباس را قطع كرد، حضرت مشك را به شانه چپش انداخت و با دست چپ مي جنگيد. حكيم بن طفيل دست چپ حضرت را هم قطع كرد، اما عباس مشك را به دندان گرفت و به سمت خيمه روانه شد!
اما از اينجا غمنامه عباس آغاز مي شود. تيري آمد و بر چشم راست عباس نشست و اين تير قدرت و توان را از عباس گرفت.
اما هنوز مشك را به دندان گرفته بود و دلش به آب خوش بود! شايد عباس مي خنديد و مي گفت: شما مي خواهيد مرا بكشيد، من اصلا آمده ام براي حسينم بميرم! تا اينكه تيري به مشك خورد! همين كه تير به مشك نشست و صداي ريختن آب به گوشش رسيد، ناگهان اميد عباس، نااميد شد. ديگر عباس چيزي براي از دست دادن نداشت. باورش نمي شد كه ديگر آب ندارد. آخر، او به سكينه قول آب داده بود. صداي ريختن آب با احساس عباس بازي مي كرد. نمي دانست چكار كند. نه مي توانست به طرف فرات برود و روي برگشتن به خيمه را داشت. لبهاي خشكيده كودكان ابي عبدالله از جلوي چشمانش كنار نمي رفت!
در آن وسط حيران مانده بود. گريه علي اصغر را هنوز هم مي شنويد. نگاه هاي معصومانه رقيه آزارش مي داد. به ياد مي آورد كه موقع آمدن بچه ها به هم مژده مي دادند كه عمو مي خواهد آب بياورد…عمو قول آب داده…قول عمو هم نشد ندارد… و اين افكار ذهن عباس را مشغول كرده بود!!
سرش را به پائين گرفت تا با پاهايش تير را بيرون بياورد، كه نامردي با عمود آهنين بر فرق عباس كوبيد! كه حضرت با صورت به زمين افتاد. دستهاي عباس را پيش از آن بريده بودند، موقعي كه مي خواست از اسب بيافتد دستي نداشت تا به زمين بگذارد و با صورت به زمين افتاد!!!
تا به زمين افتاد برادرش را صدا كرد. امام حسين مثل شهاب به بالين برادرش آمد. اما چه برادري! دستهايش جدا شده، به چشمانش تير خورده، فرق سرش مثل فرق پدرش علي… امام با صداي بلند گريه مي كرد و مي فرمود:(حالا پشتم شكست، و رشته چاره ام از هم پاشيد و دشمن مرا شماتت كرد!) سر پرخون برادرش را به دامن گرفت و خون چشمهايش را پاك كرد. در اين هنگان هردو برادر مي گريستند. امام فرمود: (چرا گريه مي كني؟!)
عرض كرد: (برادرم نورچشمم، چگونه گريه نكنم؟ الان تو به بالينم آمدي و سرم را از خاك برداشتي، ولي ساعتي ديگر چه كسي به بالين تو مي آيد و سرت را از خاك بر مي دارد؟) امام حسين آنقدر به بالين عباسش ماند تا روح از بدنش جدا شد و به بهشت پرواز كرد. آنگاه با صداي بلند مي گريست و با ناله مي گفت: آه عباسم، آه اي روح و ميوه قلبم!!
با قدي خميده سمت خيمه آمد، اشك چشمانش را با آستين پاك كرد.
اهل حرم حساسيت خاصي به عباس داشتند. امام حسين هم نمي توانست خبر شهادت عباس را مستقيماً به آنها بدهد. از اين رو به طرف خيمه عباس رفت و عمود خيمه اش را برداشت و اينگونه غير مستقيم به آنها فهماند كه عباس همه رفته است...
زينب صدا زد چرا برادرم را نياوردي؟ امام فرمود: )خواهرم، مي خواستم بدن را بياورم، اما بدن عباس به قدري از هم گسسته بود كه نمي توان آنرا حركت داد!!)
*******************
پس از ساعتي همه اصحاب و ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند. امام حسين نگاهي به اطرافش كرد و هيچ كس را نديد كه ياريگرش باشد، نگاهي به خيمه ها كرد، در اين هنگام آقا فرياد زد: (كسي هست كه از حرم رسول خدا حمايت كند، آيا فرياد رسي هست تا به اميد پاداش الهي به فريادم برسد؟!)
زنان حرم وقتي اين گونه ناله غربت حسين را شنيدند، صداي گريه و شيون بلند كردند. حسين همه را آرام كرد و به خواهرش زينب فرمود: خواهرم، لباس كهنه اي به من بده كه در زير لباسهاي خود بپوشم، تا وقتي لباسهايم را غارت كردند، آنرا از تنم بيرون نياورند و بدنم برهنه نباشد!!
ناله غربت حسين به امام سجاد هم رسيد. با زحمت از خيمه بيرون آمد. ام كلثوم فرياد زد: به خيمه برگردد. امام سجاد فرمود: عمه جان، مرا رها كن تا در ركاب پسر رسولخدا با دشمن بجنگم! امام حسين متوجه شد و فرمود: خواهرم، او را نگهدار تا زمين از نسل آل محمد خالي نگردد. امام سجاد عرض كرد: پدر جان، نداي غربت تو رگهاي قلبم را بريد، مي خواهم جانم را فدايت كنم! حسين او را در آغوش گرفت و سخت گريست و به او خداحافطي كرد. امام سجاد جوياي حال عمويش شد. امام حسين هم كه نمي توانست خبرش را مستقيماً بدهد؛ فرمود: علي من، اينقدر برايت بگويم كه غير از من و تو مَحرمي براي زنان باقي نمانده است!
وداع آخر امام حسين سخت ترين مصيبتي بود كه بسيار دلخراش است. اين مصيبت مورد سفارش آقا امام زمان و بي بي حضرت زهرا است.
امام حسين نگاهي به قتلگاه انداخت، پيكر غرق به خون و پاره پاره ياران و عزيزانش را ديد، در اين هنگام صدا زد: اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي كلثوم، آخرين سلامم بر شما باد، اكنون آخرين ديدار من با شماست. حسين گريه بلندي سر داد. زينب عرض كرد: چرا گريه مي كني؟ امام فرمود: چرا گريه نكنم، در حالي كه بزودي شما را به اسارت مي بينم…
امام حسين عازم ميدان شد ولي زينب دامن حضرت را گرفت و صدا زد: برادرم، آهسته، صبر كن تا تو را سير ببينم و با تو وداع كنم…آنگاه به وصيت مادرش گلوي حسين را بوسيد!!
بعد از وداع، امام حسين عازم ميدان شد. جنگ شجاعانه اي كرد و عده زيادي را به درك واصل كرد. تا اينكه زخم هاي زيادي برداشت. عده اي تعداد زخمهاي حضرت را بيشتر از سيصد زخم گفته اند
! امام حسين با آن دل پر از خون و با شدت تشنگي شجاعانه مي جنگيد. سر انجام صالح بن وهب ضربه اي به ران آقا زد، آقا از اسب به زمين افتاد، همه دور حسين را گرفتند.
زينب از خيمه بيرون آمد و فرياد زد: آيا در ميان شما يك مسلمان نيست…
امام حسين از زمين برخاست، حمله اي ديگر به دشمن كرد و بعد به كناري آمد تا استراحتي بكند. كه ناگاه سنگي آمد و به پيشاني حضرت خورد و خون جاري شد. دامنش را بلند كرد تا خون را پاك كند، در اين هنگام تيري زهرآلود آمد و بر سينه حضرت نشست!
شمر بن ذي الجوشن فرياد زد: او را بكشيد! در اين هنگام از هر سو به حضرت حمله كردند. نيزه داران با نيزه ميزدند. شمشير زنان، شمشير مي زدند، آنهائي هم كه سلاح نداشتند به حضرت سنگ پرتاب مي كردند، عده اي هم فحاشي مي نمودند. سنان بن انس نيزه اي بر گلوي آقا زد، نيزه اش را بيرون كشيد دوباره بر سينه اش فرو كرد!! صورت و محاسن امام با خون بدنش رنگين شده بود. امام در آن حال فرمود: اين گونه كه به خونم رنگين شده ام و حقم غصب شده، با خدا ملاقات مي كنم!
حال اينكه در گودال قتلگاه به امام حسين چه گذشت و چگونه شمر با ضربات نوك خنجر استخوان گردن حضرت را شكست... و سر مباركش را از تن جدا كرد بماند!!
ذوالجناح، اسب امام حسين، به كنار بدن پاره پاره حسين آمد و كاكل خود را با خون امام حسين قرمز كرد و سپس سمت خيام رفت. وقتي صداي شيهه اسب حضرت شنيده شد، زينب فرمود: سكينه جان! پدرت آمده!
سكينه از خيمه بيرون آمد ولي تا اسب پدرش را با آن وضع ديد، ناله كرد: (پدرم را در ميان دشمنان و در ميان خاك و خون گذاشتي…؟) زنان حرم ناله كنان دور اسب را گرفتند و هر كس چيزي مي گفت. يكي مي گفت پدرم چه شد؟ يكي مي گفت آيا پدرم آب خورد يا نه؟ يكي مي گفت…
انا لله و انا اليه راجعون
سرانجام پسر پيغمبر را كشتند و سر از تن او جدا كردند...عصر عاشورا شد و دشمنان دين خدا، بي حيائي و بي غيرتي را به حد اعلاي خود رساندند! آنها حتي از جنازه حسين هم دريغ نكردند. ده نفر كه بقول مورخين همگي زنازاده بودند، به اسبشان نعل تازه زدند و به پيكر امام حسين و ديگر شهدا تاختند!! و از آن نازنين پيكر چيزي باقي نگذاشتند! و بعد هم كه نوبت به غارت خيمه ها رسيد. خيمه هائي كه اهل بيت رسول الله ساكن آن بودند. خيمه هائي كه زينب ساكن آن بود... و اينگونه خاندان رسول خدا را به اسارت بردند... و بعد از عصر عاشورا تازه مصيبتهاي بزرگتر كربلا شروع شد...
يا صاحب الزمان...
اللهم عجل لوليك الفرج